تبليغاتX
در گذرگاه زمان

این فرهنگ لغت یکمی با بقیه فرق میکنه        !یعنی برداشتی که از کلمه میشه یه جورایی متفاوته در        ادامه با بعضی از این کلمات آشنا میشویم.

کادو :برادر دوم

 

کاسه :برادر سوم

 

کافور :       برادر چهارم

 

کامیون :برادر وسطی

 

کره حیوانی        : بیچاره ناشنواست

 

باکتری :       پ ن پ با قوری

 

بیگلی        بیگلی:پدربزرگ بروسلی، بزرگ خاندان لی big lee‌

 

۱,۲,۴,۵,۶,… : کوسه

 

فلافل :فَ لا فَ ل ، پَ نه پَ در زبان عربی !

 

فیله        گوساله : فیل نفهم، فحش رایج بین فیل ها

 

بی‌ کربنات        : یکی‌ از فحشهای رایج میان شیمیدانان

 

فیروز        کریمی : در روز مرا حمل کنید

 

Acrobat        reader: ژیمیناستی که موقع اجرا گُه می‌‌زند

 

باقرخان :       خواننده‌ای که در هنگام خواندن قر می‌‌دهد

 

قرتی :نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود !

 

وایمکس :درنگ چرا ؟!

 

البرز:عربها به « پرز » گویند !

 

چرا عاقل        کند کاری‌ :‌ یک ضرب المثل شیرازی !

 

شیردان :آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد !

 

هردمبیل :جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود !

 

مختلف :مرگ مغزی !

 

توله سگ :       حاصل تقسیم مساحت سگ بر عرض آن !

 

یک کلاغ        چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ‌ ها !

 

غیرتی :هر نوع نوشیدنی به جز چای !

 

پنهانی :قلمی که جای جوهر با عسل مینویسد !

 

اسلواکی :نرم و خرامان گام برداشتن !

 

نیکوتین :نوجوانی خوش سیرت !

 

تهرانی :       تیکه های هلوی باقیمانده ته آبمیوه !

 

کاشمری : در آرزوی ازدواج !

 

ژنتیک :       ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد !

 

خورشت        بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است !

 

ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ :       ( ﻓﯿﻞ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ) ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ        ﻓﯿﻠﯽ ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﯿﺮﺩ !

حتما نظر بدین

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:31  توسط   | 

روزي يک کشيش مسيحي، راهب بودايي، و ملاي مسلمان تصميم ميگيرند تا ببينند کدوم توي کارش بهتره... به همين منظور، تصميم ميگيرند که هر کدوم به جنگل برند، يک "خرس" پيدا کنند و سعي‌ کنند اون "خرس" رو به دين خودشون دعوت کنند . بعد از مدتي‌، دور هم جمع ميشند و از تجربه شون صحبت ميکند... اول از همه کشيش شروع به صحبت کرد :"وقتي خرس رو ديدم، براش چند آيه از کتاب مقدس (درباره قدرت صلح، کمک و مهرباني به ديگران) خوندم و بهش آب مقدس پاشيدم. خرس اونقدر شيفته و مبهوت شد که قراره هفته ديگه اولين مراسم تشرفش برگزار بشه".

راهبه بودايي گفت: "من خرسي رو کنار يک جوي آب توي جنگل ديدم..براش مقداري از کلمات آسماني بوداي بزرگ موعظه کردم. براش از قدرت رياضت، تمرکز و قانون کارما صحبت کردم. خرس آنقدر علاقه مند شده بود که به من اجازه داد غسل تعميد بدهمش و براش يک اسم مذهبي‌ بودايي انتخاب کنم".

 پس از آن، هر دو به ملاي مسلمان نگاه کردند که روي تخت (و در حالي‌ که از سر تا پا بدنش توي گچ بود) دراز کشيده بود. ملا گفت :"هههممم...الان که به گذشته و اون روز فکر مي‌کنم، ميبينم که شايد نبايد کارم رو با "ختنه کردن" شروع مي‌کردم".

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:15  توسط   | 

دوستای گلم سلام حالتون چطوره؟

از اینکه چند وقتی بود بروز نبودم معذرت می خوام. ان شاالله از این به بعد سعی

میکنم با مطالب جدید ومتنوع در خدمتتون باشم .



 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:3  توسط   | 

-اگر کسی از توی ماشینش به تو فحش مادر داد تا پیاده نشده و قد و قامتش را ندیده‌ای جوابش را نده.

- اگر دختری را دیدی که خیلی خوش‌اندام بود پیش از هر چیز مطمئن شو که . . .

    به ادامه مطلب بروید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:28  توسط   | 

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند .

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد "

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟

" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "

 استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است " 

  شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟ "  
استاد پاسخ داد: "البته "

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟ "

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند .  

 مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 - F ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد   شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟ "

 استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد "  

 شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد ."   

  در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟ " زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم . او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست . 

  و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد . خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد .

              نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 11:22  توسط   | 

به نام خدایی که زن آفرید              حکیمانه امثال ِ من  آفرید

خدایی که اول تو را از لجن              و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی             برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا            شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد             مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من               رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف            مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما                 بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ­ ات نمود           مرا خانه ­ داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب         شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر                براد پیت من را حَسَنْ   آفرید !

برایم لباس عروسی کشید                و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را               مساوی تر از سهم من آفرید

ناهید نوری

و پاسخ دندان شکن نادر جدیدی  . . . در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 17:25  توسط   | 

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!
 
وصف الحال مردها پس از فوت همسر! (طنز)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 14:24  توسط   | 

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی.  20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

 من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد. 

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم

سوار شده بود!!!؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 18:31  توسط   | 

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

 

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند.

 

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 16:30  توسط   | 

جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟
5 = 1
25 = 2
125 = 3
625 = 4 

 5 = ؟

.

.
برای مشاهده جواب به ادامه مطلب بروید...

.

.

ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 22:14  توسط   | 

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:25  توسط   | 

۱- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 12:33  توسط   | 

ميهماني باران است و ياس. صداي هلهله ملائك كه در آسمان مي پيچد، آمدنش را بشارت مي دهد. تمام جهان را به ميهماني فرا خوانده اند. روز ميلاد تو، روز صدور شناسنامه عشق است؛ روز هويت فراموش شده زن در جهالت عرب. شهر، عطر حضور تو را پنجره در پنجره جشن مي گيرد. جهاني كه به دست هاي پر ستاره تو اميدوار است، لبخند مي زند؛ لبخند مي زند و آسمان به دست هاي تو خيره مي شود. آري، فاطمه(س) متولد مي شود. او را فاطمه نام نهادند؛ ازاين رو كه مخلوقات از درك معرفت او عاجز مي باشند و فراتر از ادراك بشري است�. مژده آمدنت را در تبسم گل ها جشن مي گيريم!

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 19:24  توسط   | 

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره

دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه

دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه،

 یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه

بده.دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم مست اومد

خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری

نداشت.

دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 13:17  توسط   | 

وقتی كه به كامپیوتر،رایانه گفته میشود و به سوبسید یارانه و به ترمینال، پایانه و... همه جا هم بحمدالله این اسامی و عبارات جا افتاده وامروز اگر كسی بگوید كامپیوتر،همه به او میخندند...

 

خوشحالیم كه لااقل وزارت ارشاد در حوزه خودش اقدام به ممنوع كردن فست فود كرد.از قول مدیركل دفتر تبلیغات و اطلاع رسانی وزارت ارشاد اطلاع پیدا كردیم كه به منظور صیانت از زبان وا دب فارسی و ممنوعیت به كارگیری اسامی‌و عناوین بیگانه در تابلوها،از امروز توسط واحدهای صنفی و « فست فود » خصوصا اغذیه فروشی ها ممنوع است و با كسانی كه تمكین نكنند، برخورد شدیداللحن به عمل خواهد آمد. چرا كه به عمل كار برآید، به سخنرانی نیست.

واژه‌های جایگزین: واژگان پیشنهادی برای فست فود به ترتیب اولویت استفاده اعلام می‌داریم.
استفاده از کلمه فست فود ممنوع شد! کلمات پيشنهادی برای فست فود! (طنز)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:21  توسط   | 

کمی‌فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر قادر به حل این سوال باشید...

جاهای خالی رو با چه اعدادی باید پر کرد؟
 10, 20, ....., 15, 1000, ......, 16
 عجله نکنید
!
کمی‌فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر قادر به حل این سوال باشید

نشان فعالیت خوب سمت راست مغز شماست!
برای دیدن جواب صحیح به ادامه مطب بروید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 19:49  توسط   | 


 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com
+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 17:5  توسط   | 

1- شش سال اوّل زندگی:

• گريه نكن
• شيطونی نكن
• دست تو دماغت نكن
• تو شلوارت پی‌پی نكن
• مامانت رو اذیت نكن
• روی ديوار نقاشی نكن
• انگشتت رو تو پريز برق نكن
• دمپايی بابا رو پات نكن
• به خورشيد نگاه نكن
• شبها تو جات جيش نكن
• تو كمد مامان فضولی نكن
• با اون پسر بی‌تربيته بازی نكن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نكن
• زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نكن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نكن

 ۲ -دوره ی دبستان:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 12:38  توسط   | 

خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود "اطلاعات لطفا" بود، و به همه سوالها پاسخ می داد.
...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:33  توسط   | 

رندم و شھره به شوريدگی و شيدائی

شيوه ام چشم چرانی و قدح پيمائی

عاشقم خواھد و رسوای جھانی، چه کنم؟

عاشقانند به ھم عاشقی و رسوائی

خط دلبند تو بادا که در اطراف رخت

کار ھر بوالھوسی نيست قلم فرسائی

نيست بزمی که به بالای تو آراسته نيست

ای برازنده، به بالای تو بزم آرائی

شمع ما خود به شبستان وفا سوخت، که داد

ياد پروانه پر سوخته، بی پروائی

لعل شاھد نشينديم بدين شيرينی

زلف معشوقه نديديم بدين زيبائی

کاش يک روز، سر زلف تو در دست افتد

تا ستانم من از او داد شب تنھائی

پير ميخانه که روی تو نمايد در جام

از جبين تابدش انوار مبارک رائی

" شھريار" از ھوس قند لبت چون طوطی

شھره شد در ھمه آفاق به شکرخائی

محمد حسين شھريار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 14:54  توسط   |